یه دنیای خط خطی
ادمای جورواجور
بعضیاشون هفتی ان
بعضیا خیلی صبور
...
فکر و خیالای خاص
ریز و درشت و میون
هزار تا صورت و شکل
بچه و پیر و جوون
...
گریه های شبونه
خنده های معنی دار
ادمای دعوایی
ادمای سازگار
...
ادمای جورواجور
دارا ، ندار و فقیر
از همه صنفی و سنخ
ازاد و بند و اسیر
...
این به جلو ان به پی
گه به جلو این به پبش
مانده گهی مات مات
یا که شده کیش کیش
...
قصه ی راست و دروغ
غمها و عیش و شادی
نقش خوب و زشت و بد
زیبایی و ابادی
...
دعواهای این و اون
با کارهای جنجالی
فکرای پرمحتوا
یا فکرای پوشالی
...
قصه ی دردی عجیب
توی بدن عروسک
کلاغ بازی بی کلاغ
رو شونه ی مترسک
...
اخر قصه ی عشق
شادی یا غصه یا ..یا...
جز خدا کی میدونه
اسرار عمق دریا...
دریا
نمیشه این دنیا رو
هرگز عوض کرد اره
دنیای چنگ و دندون
قلبای پاره پاره
::
نمیشه انتظار داشت
ادما انسون بشن
یه ذره در تفاوت
با جسم بیجون بشن
::
وقتی می بندن چشو
له می کنن راستی رو
وقتی بجای خوبی
بلند کنن کاستی رو
::
باید رهاشون کنیم
تو ظلمتا بمونن
وقتی هزار بار بگی
ولی یه بار نخونن
::
وقتی با داد و فریاد
بگی خدا می بینه
قلب تموممون رو
جدا جدا می بینه
::
از درون هر ادم
خبر داره بی درنگ
از باطنای بدجور
از باطنای قشنگ
::
از اینهمه ادما
یه چیزی یاد گرفتم
که از راهی که میرم
هرگز جدا نیفتم
::
ادما جور واجورن
با صد تا فکر و اخلاق
بعضیا اروم و نرم
بعضی اتیش و چخماق
::
باید از این ادما
راهت رو پیدا کنی
با بعضیا صحبت و
بعضی تماشا کنی
::
خدا نگهدارته
اگر دلت پاک باشه
زمینی نه اگر که
از جنس افلاک باشه
::
از بدیای اون ها
رها شو و جدا شو
ببر از هر تعلق
بنده واسه خدا شو
اینجا تنها جاییه که میشه راحت نوشت
اینجا تمام نوشته ها معنی واقعی می دن
اگرم کسی غیر از این برداشت کنه حداقل اینجا برام مهم نیست
وقتی دلم می گیره
مرغ دلم می خونه
ولی از این ادما
بغض تو گلوم می مونه
::
اینکه تموم حرفات
یه جوری تعبیر بشه
یه بار خوب و یه بار بد
خونده و تفسیر بشه
::
اینکه یه بار متهم
بشی به صد جور گناه
یه بار دیگه سرزنش
بخاطر هر نگاه
::
اینکه نفس بند بیاد
اواز نشه بخونی
اونم به صد دلیل که
حتی خودت ندونی
::
یه بار برنجه از تو
یه ادم ناشناس
یه بار بشی متهم
به ادمی ناسپاس
::
برای چی این همه
میشن دقیق تو کارم
سیاه شده خدایا
عالم و روزگارم
::
ادامه داره............
نمی ذارن بخونم من
از عمق قلب دلتنگم
مگر مثل مترسک یا
مگر از اهن و سنگم؟
::
مگر حرف غزل جایی
به غیر از عشق و احساسه؟
مگر گلبرگ سرخ عشق
به غیر از سنبل و یاسه؟
::
چرا باید درِ قلبم
ببندم محض ادم ها؟
چرا باید بخونم من
فقط از غصه و غم ها؟
::
مگر با میل خود من رو
ملقب کردنم انسان
نمی خوام این سِمت ها رو
من استعفا دهم اسان
::
نمی خواهم من این بازی
من ازادم نه یک برده
چه ربطی داره اینها که
چه باشه در پس پرده
::
منم تنها خودم اری
برای قلب و دل خونم
نمی فهمن که من هرگز
بیخود باطل نمی خونم
::
خدای من ! چه باید کرد
اسیر دست اینانم
خداوندا ! کمک کن تا
بشن مغلوب ایمانم
::
چرا دائم دل من رو
نشون کردن و می کوبن
غزلهای پر از عشقم
رو بس خصمانه می روبن
::
نمی خوام من بشم معروف
بهاش چون سلب ازادیس
نمی خوام این قفس ها رو
دلم امیزه با شادیس
::
دل من می طپه دائم
برای هر که غم داره
برا قلبای این مردم
که شادی ها رو کم داره
::
دل من عاشقه اما
نمی فهمه کسی انگار
خدایا عشق بی پایان
به قلبم مونده تو اوار
::
مگر هر کی بگه از عشق
گناه داره ؟ خطا کرده؟
کدوم عاشق خداوند رو
از عمق دل جدا کرده؟
::
مگر امکان نداره این؟
که عاشق باشی و دیندار؟
تو این رسمو خدا جونم
از این دنیا خودت بردار
::
نذار این قلب مظلومم
بشه صد تکه از حرفا
از این حرفای بی پایه
که بی جونن مث برفا
::
چرا این ها نمی فهمن
اگر دائم نشون هستم
اگر با قلب هر ادم
نجیب و مهربون هستم
::
اگر می گم به هر قلبی
مخور غم چون خدا هستش
بدون این غصه ها از دل
موقت یا جدا هستش
::
اگر واسه دل مردم
من از لطف می نویسم باز
به تو سوگند خداوندا
ندارم حرص ، هوس یا از
::
محبت بر همه دلها
تو خونم هست و بی منظور
چقدر اینو بگم وقتی
که هم کر هستن و هم کور
::
چرا فک می کنن ادم
نباید مهربون باشه
نباید با دل مردم
انیس و هم زبون باشه
::
نمی دونم ولی هرگز
دلم نامهربون نیسته
تو درس دوستی و یاری
دل من نمرشم بیسته
::
همینم این که می بینن
نمی تونم جز این باشم
نه می خوام یک ستاره یا
بیخود مثل نگین باشم
::
هم از عشق خدا می گم
هم از لطف و صفای دل
دیگه این قدر نگین ساکت
که این حرفا شده باطل
::
من این یه گوشهء امنو
نمی دم بر همه دنیا
برای یه دل عاشق
چه جایی بهتر از قلبا


غریبه! گل ریختی تو
یواشی پای شعرم
یه قلب کوچک و ناز
گذاشتی جای شعرم
::
شعرای عاشقونه
تو هم مگر می خونی
ادرس این خونم رو
تو هم مگر می دونی
::
ولی ی جز خدا
نشونیم و نداره
بجز خدا تو اینجا
ی پا نمی ذاره
::
دلم تنگه غریبه
شاید که بیدار باشی
مثل دل غریبم
شاید که تبدار باشی
::
نمی دونی که شبها
خواب میره از سر من
غول بیداری میاد
هی می کوبه در من
::
چی میشه کرد که تنهام
دلم اسیر درده
شاید یه روز این اسیر
بره یا برنگرده
::
بهم میدی اجازه
بیام تو خواب نازت
بشنوم از دور دورا
صدای دلنوازت
::
ولی خوابت لطیفه
مثل گلای تازه
شاید صدای پاهام
با خواب تو نسازه
::
بیدار نشی یه وقتی
که این دلم میلرزه
از اینکه قلبت از من
برنجه باز می ترسه
::
دلم شبا می خونه
نکنه بیدارت کنم
با این صدای شعرم
نکنه ازارت کنم
::
بازم برات می خونم
نگی تا بی وفایی
نه از غم و گسستن
نه از غم جدایی
::
می خونم از دل تو
می خونم از ته قلب
نقب می زنم یواشی
به قلبت از ره قلب
::
اگر که امشب نشد
فردا شب و که دارم
بقیه راه قلب و
برا فردا می ذارم
خب ظاهرا از دیشب بازم سایتم مشکل داره
این دفعه وارد بخش مدیریتشم نمیشه شد
انگار جدیه
...............................................
از بچگی تا به حال
نداشتم این عادت و
اویزه ی گوش کنم
هر حرف و هر صحبت و
::
اگر هزار تا ادم
تو این گوشام بخونن
کاری که عقلم بگه
می کنم تا بدونن
::
بدونن که هر چیزی
بی منطق جور نمیشه
که بی عصای منطق
رهرو کور نمیشه
::
به طبع بقیه رفتن؟
اینجوری که می میرم
هرگز نرفتم این جور
بعد از اینم نمی رم
::
حرفی که توی قلبه
میاد روی زبونم
می خواد حالا بگن که
عاقل و یا دیوونم
::
یه عمره که شعر می گم
دیروز و امروز که نیست
از بچگی تا بحال
نمره ی فارسیام بیست![]()
::
اگر قرار بود همش
شعرام بشه سفارش
تغییر کنه لفظ اون
با این و اون و خواهش
::
صد بار شکسته می شد
حرمت حرف و سخن
صد بار باید می دوختم
دو گوشه ی این دهن
::
نه از اونام که دهن
به نفع ظلم ببندم
نه از اون ادمایی
که بر جفا بخندم
::
تا زنده ام حق می گم
مدد به کار مظلوم
پرونده ی ظالم و
دوباره بسته مختوم
::
نه خسته می شم و سست
نه می شینم از این پا
می خونم و شعر می گم
تا به تنم دارم نا
::
چرا باید فکر کنم
راه واسه بقیه بستم؟
مگر گردن راه رو
برا اونا شکستم؟
::
هر کی می خواد بنویسه
مگر که جا تنگ شده
که هر کجا یه شاکی
به قصد و اهنگ شده؟
::
ارتفاع فکرامون
باید بالاتر بره
تا ارزش حرفامون
شاید والاتر بره
::
تا کی بیاییم و سنگ
پیش پاها بذاریم؟
به جای سنگ گذاشتن
سنگ و باید برداریم
::
بنده نه سنگ گذارم
نه پا شکن نه پابند
نه می ذارم که هیشکی
به این پا بزنه بند
همین![]()
می دونم که تو دنیا
جایی صلح و صفا نیست
میون این ادم ها
صحبتی از وفا نیست
::
بیشتر این ادمها
می رن دنبال ثروت
بی حس پاک و عشقن
فقط دنبال شهرت
::
کاشکی اونا بدونن
که این دنیا دو روزه
اگر بگذره با جنگ
دلت باید بسوزه
::
کاشکی تموم اونها
از دم مرگ بترسن
از اونایی که رفتن
این چیزا رو بپرسن
::
دنیا نداره ارزش
که دائما بجنگی
تو ادمی عزیزم
نه اهنی نه سنگی
::
دلم می خواد که دنیا
پر بشه از قشنگی
پر از گلای زیبا
پر از شبای رنگی
::
دلای پاک و ساده
همیشه گوشه گیرن
جوون و پر انرژی
به تجربه چه پیرن
::
خدای من دل من
هنوز سفید و پاکه
عاشق کل عالم
عاشق بوی خاکه
::
عاشق هر قشنگی
تو هر گوشه دنیا
عاشق رنگای ناب
عاشق رنگ دریا
باز اومدم بخونم
از عمق قلب و روحم
محکم و استوارم
گر چه نه میخ نه کوهم
::
می خونم از هر چی هست
بدون ترس و اجبار
راه خودم رو می رم
ندارم با هیشکی کار
::
دلم بخواد می خونم
از عشق و شور و مستی
یا از سلوک و از دین
یا هر جزئی ز هستی
::
ادم مگر که چند بار
دنیا میاد دوباره
بخواد اروم بشینه
بهش بگن ستاره
::
نه لعبتم تو دستا
نه خط می گیرم از کَ س
هر چی می گم حقیقیس
از عمق قلب و نفس
::
اخه مگر شماها
جدا از این عالمین؟
دور از جون ادما
انگار شمام ادمین !
::
هم ماه دارین هم خورشید
هم ابر و باد و بارون
هم مشکلات بسیار
هم لحظه های اسون
::
منم مث شماها
نه مجرمم نه پاکم
فقط یه کم شیطنت
قاطی شده با خاکم
::
نه می تونم بشینم
اروم دهن ببندم
نه می تونم نگریم
نه می تونم نخندم
::
می فهمم و می بینم
کنار اون رمزا رو
از عمق هر نوشته
درک می کنم حرفا رو
::
وقتی که گشت می زنم
تو دنیای مجازی
درک می کنم که اینهاست
درست مث یه بازی
::
ولی فقط یه چیزو
فهمیدم از ادما
که هر کی اینجا میاد
هم با غم و بی غما
::
تو قدر و رتبه هاشون
هر کدومی نجیبن
درسته که ظاهرا
خیلی وقتا عجیبن
::
ولی قلب و دلاشون
همه یه جور شکستس
هر کدومی یه جوری
از رنج دنیا خستس
::
چه اونی که پول داره
چه اون فقیر بی چیز
چه ادمای معروف
چه ذره های ریز ریز
::
چه اونی که نشسته
اون بالاها تنهایی
چه اونهایی که هستن
اواره از بی جایی
::
هر کدومی یه گوشه
درگیر زندگیشون
یه وقتی شاد و گاهی
ناله ز خستگیشون
::
کاشکی تموم اینها
حاجتشون روا شه
روا به حق اون ها
از دیگرون دعا شه
::
هر کی هر چی که می خواد
بهش خدا ببخشه
به هر کدوم از دلا
جدا جدا ببخشه
::
بگیره دستامون رو
رد کنه از سختیا
دور کنه زندگیمون
از ره بدبختیا
::
بیاین برای همه
دعا کنیم بی نظر
کینه نگیریم به دل
بگیریم از هم خبر
::
یه وقت نیاد بفهمیم
رفته یکی بی خبر
دیگه نمونده ازش
هیچ جا تو دنیا اثر
::
دلا رو یکرنگ کنیم
سفید و روشن و پاک
نشکنیم و نندازیم
دلای پاکو رو خاک
::
مگر اینا مهمه
کی میره بالا بالا
چرا دل خیلیا
عزا داره از حالا
::
مگر چقدر مهمه
دو روز سخت دنیا
که سخت ترش کنیم ما
به جای رنگ زیبا
::
قسم به اون خدا که
دنیا نداره ارزش
نمی ارزه به این جوش
به این غما و لرزش
::
نفس فقط یه لحظه
اگر که بیرون نیاد
بیفته به شماره
یا اینکه میزون نیاد
::
تموم دنیا اون وقت
پیش چشا سیاهه
کی دستتو می گیره
کی می گه روبراهه
::
پس غم دنیا نخور
پایین باشی یا بالا
به هر صورت ادمی
فرقی نداره والا
::
فقط اونی که بالاس
خستگیاش بیشتره
اگر خطایی کنه
جرم و گناش بیشتره
::
اونی که کم می فهمه
راحت تره رو دنیا
ولی اونی که فهمید
بیشتر می مونه تنها
::
فهم ما هر چی باشه
انسانیت مهمه
هر کی میخوای باشی باش
ادمیت مهمه
::
نه پول نه علم و رتبه
هیچ کدومش نمونده
ثروت رو گاهی اتیش
یک شبه بد سوزونده
::
گاهی فقط یه لحظه
کافیه کله پا شی
از بالای نردبون
تا اون پایین رها شی
::
پس بجای چنگ زدن
به جون و روح و قلبا
بشیم یکدل و با هم
به جای کار بی جا
::
بازم بگین سرم رفت
چقدر حرف و شعاره
خدای من چی بگم
از سر خط دوباره !!!![]()
غزلهام تازگی ها
شده تلخ و مث زهر
بجای صلح و خوبی
از دست ناک سا قهر
::
دفترای شعرم و
پاک کردن و گذشتن
در ریا رو چار طاق
یه ذره ام نبستن
::
ترحمای بی جا
برای ظاهر کار
مرهمی از نمکها
به روی زخم تبدار
::
ستم به حق ادم
ستم به حق مظلوم
دامنا رو می گیره
درست مث قتل شوم
::
وقتی توان ندارن
بشن درست روبه رو
با پستی و زبونی
می پیچونن تو به تو
::
برای کی برا چی
که چی؟که لب ببندم؟
درست مث یه گنداب
یه گوشه ای بگندم؟
::
نهایتش تو دنیا
تو دنیای مجازی
نمی نویسم و دور
می شم ز حرف و بازی
::
ولی زبون شعرم
رو کاغذا می خونه
این حق رو هر ادمی
مسلما می دونه
::
می رم جایی که مردم
قدر سخن بدونن
نه مثل جاهلیت
از هر طرف برونن
::
می رم یه جا که اونجا
حرمت انسان کنن
نه از سر ریا پس
بلکه از ایمان کنن
::
علم و ادب چیزی نیست
که با جفا بمیره
یا ادمی بیاد و
به زور ازم بگیره
::
یه روز پشیمون می شن
که خیلی خیلی دیره
از دست این ادما
قلبم به دور و سیره
::
سراغشو می گیرن
یه روزی پیکرم رو
اونایی که شکستن
حرمت دفترم رو
::
می گن که یه ستاره
بودش یه روزی اینجا
که بی دریغ می تابید
به هر ندار و دارا
::
تازه اینو می فهمن
یه روز که خیلی دیره
یه روز که نام و رسمم
یه جای دور شهیره
::
یه روز که توی خلوت
از دست نیش وجدان
اروم قرار ندارن
شدن خراب و ویران
::
تو گوششون می پیچه:
نوشتن یه ادم
این طرف یه دنیا
اب کیا رو گِل کرد
زلالی یه دریا؟
::
و دو غزل در
حتی فقط یه قطره
بارون نبارید امشب
دل کویری من
داره می سوزه از تب
::
تنها که می شه این دل
به ساز دل می خونه
شکست این سکوت و
تو خوندنش می دونه
::
دلم می خواد دوباره
زود برسه زمستون
صبح که پا می شم از خواب
برف بشینه رو ایوون
::
تنگه دلم دوباره
برا غربت شبهاش
شبای سرد برفی
شب بلند یلداش
::
کاشکی که امسال دیگه
غم نیایه سراغم
این شب خوب یلدا
خوش شه دل و دماغم
::
دلم می خواد تو اون شب
وقتی همه جم می شن
وقتی که خونوادم
دور از دل غم می شن
::
بی رنج و غصه و غم
دل منم شاد باشه
دلم از هر چی درده
رها و ازاد باشه
::
خدا کنه که زودتر
برف خدا بباره
سفید کنه زمین و
اسمون و دوباره
::
من عاشق زمستون
عاشق رنگ برفم
شبای برفی اما
پر از حدیث و حرفم
::
وقتی که برف می شینه
رو این موی سیاهم
حس می کنم مث برف
پاکم و بی گناهم
::
خدای من می دونی
که قلب من چه گرمه
همه می گن سنگیه
تو می دونی چه نرمه

یه روزی روزگاری
یه قلب ساده داشتم
برا لطف و محبت
قلب اماده داشتم
::
گذشت روزای خامی
گذشت روزای تردید
گذشت تموم اونها
مُهر سکوت و تایید
::
گذشت زمونه ای که
ادم اسیر جهل بود
گول زدن ادما
خیلی اسون و سهل بود
::
گذشت روزای گرمی
قلبا الان چه سردن
عشقبازی فرق میکرد و
بازی عشق میکردن!
::
با لغتا چه اسون
میشه ادم رو گول زد
با بهره از ادما
پهلو و غلت تو پول زد
::
میشه برا دیگری
کلک زد و یه دستی
با یک صدا ولی خوند
اواز شعر و مستی
::
روزگاری میرسه
که باورا می میره
قلب یه بچه مثل
بزرگترا می میره
::
اعتماد ادما
به تار مویی بنده
اگر که پاره شد تار
مگر خدا ببنده
::
دریا
دوباره نیمه شب شد
من موندم و این خدا
دوباره خواب و رویا
شد از دو چشمام جدا
::
عجب سکوت سردی
دلا همه به خوابن
نه فکر ماه و خورشید
نه نور و نه شهابن
::
لالایی می نویسم
تا بخوابم یک کمی
از گوشه های چشمم
می چکه باز شبنمی
::
تو این دل سیاهی
می خونم از نور ماه
دلم دوباره امشب
می گذره از صد تا راه
::
می ره که پرواز کنه
تا اسمون ابی
می ره بشه رفیق
اون دلای مهتابی
::
تو این همه اسمون
نداره دل ستاره
به یاد غربت میاد
قلب و دلم دوباره
::
نه ماه و نه ستاره
برام رفیق نمی شن
سرسری چون می گذرن
بهم دقیق نمی شن
::
خورشید اگه در بیاد
نورش بهم می تابه
ولی اونم بی خبر
از این دل بی تابه
::
باد که میاد بخونه
سوز میاره به خونم
اونم که برده از یاد
عطر و بو و نشونم
::
بارون می باره نم نم
رو بوم خونه هامون
پاک می کنه نم نمک
رنگ و نشونه هامون
::
می گن گلا قشنگن
دلم اینو می دونه
ولی بگو کدوم گل
واسه دلم می خونه
::
هیچ کدومش مرهمی
واسه کارم نمی شه
می دونم که جز این دل
دلی یارم نمی شه
::
دلم که با وفا بود
امشب چرا ساکته
تموم این ها کنار
چرا خدا ساکته؟

ساعت دوازده شد و
شبه دوباره بازم
دوباره مثل هر شب
توی راز و نیازم
::
دلم می خواد بخونم
از غصه های مردم
از اونی که فقیره
از قصه های مردم
::
از اونی که نداره
چشاش پره ز حسرت
براش شده نداری
از روزگارش قسمت
::
برا قلب مریضا
که ناامید و خستن
برا اونا که تنها
یه گوشه ای نشستن
::
برا دلای عاشق
که می سوزن شب و روز
برا دلای خسته
برا دلای پر سوز
::
برای اون که یارش
رفته تکش گذاشته
برای اون نهالا
که هیچ ی نکاشته
::
برا دلای تنها
که اشکاشون رو گونست
برای هر کی قلبش
به تیر غم نشونست
::
برا پیر و جون ها
برای هر زن و مرد
برای هر کی داره
یه قلب خسته از درد
::
می خونم از غریبی
تا اشنا شه با دل
از اب پاک و از خاک
بسازه دل از اون گل
::
کاشکی تو دنیای ما
نه غصه باشه نه غم
نه هیشکی اشک به چشماش
نه غرق بشه تو ماتم
::
کاشکی دل ادما
بشه پر از قشنگی
دلا بشه مث موم
نه اهن و نه سنگی
::
کاشکی همه مهربون
با همدیگه بخونن
گله هاشون رو با هم
سوی خوشی برونن
::
کاشکی همه دلا رو
خالی کنن ز کینه
دیگه به هیچ دلی هم
گرد و غبار نشینه
::
خدایا خوب می دونم
که ما شدن محاله
کینه از این همه دل
جدا شدن محاله
::
خدای من خود من
کم شنیدم از اونا؟
حرفای حق و ناحق
زخم دل و زبونا؟
::
یکیش همین که می گن
دلش مثال سنگه
با قلبای پر از عشق
به سختی او می جنگه
::
خدا جونم بگو تو
چیکار باید می کردم
خبر داری خودت که
از غصه ها و دردم
::
مامان یادم نداده
چشم بدوزم به مردا
خونده دائم تو گوشم
ترس رو ز روز فردا
::
گفته واست قشنگتر
از شرم و از حیا نیست
حتی تو خلوتت هم
هرگز نگو خدا نیست
::
این حرف مادرم رو
به جون و دل خریدم
بهتر از این نصیحت
چیزی دیگه ندیدم
::
نگاه نکردنم رو
پای غرور گذاشتن
له کردن و تکبر
وقت عبور گذاشتن
::
برام ولی مهم نیست
چه فکری اونا دارن
شرم و حیای من رو
پای غرور می ذارن
::
برام مهم خدا هست
که شاهده به کارم
کاری به حرف این ها
خدای من ندارم
::
از اون طرف بعضیا
میخوان خرابم کنن
فک می کنن نقشه ام
نقش بر ابم کنن
::
حرف می زنن چه ناحق
که من پر از خطایم
نشنیدن اونا هرگز
شبا خدا خدایم
::
خدایا من نمی گم
که با اونا چیکار کن
فقط می گم که از خواب
ادما رو بیدار کن
::
من ندارم گلایه
باشن همه سلامت
منم که گوشم پره
کردم به این ها عادت
::
هر کی بهم بدی کرد
ببخش به خاطر من
خط بزن خطاشون رو
از تو دفاتر من
::
خدا کنه همشون
شاد باشن و خوش و مست
بیشتر بشه براشون
نعمتا از این که هست
::
ببخش خدا که گفتم
از دیروزا و فردام
قرار نبود بگم من
از غصه ها و دردام
::
خدا غم مردم و
تموم کنش به شادی
عشقی بده به اونا
گر چه به ما ندادی

دل هوا گرفته
انگار می خواد بباره
دل منم گرفته
از غصه ها دوباره
::
امشب دوباره تا صبح
چشمای من بیداره
مگر که فکر غمها
من و راحت می ذاره؟
::
دلم تنگه چه فایده
کسی اینو بدونه
یا اصلا از چشامم
فرضا کسی بخونه
::
کسی که یار ما نیست
زمونه پر فریبه
کسی نگفت چی میگی
چقدر دلت غریبه
::
اونی که فک می کردم
بخاطرم می مونه
چند متری اون طرف تر
بخاطرم می خونه
::
گذاشت من و گذر کرد
از این دل نجیبم
من رو فروخت به دردا
حالا دیگه غریبم
::
هیچ وقت بهش نگفتم
که من واست می میرم
وقتی تو رو می بینم
اواز و سر می گیرم
::
نگفتم ای غریبه
تو شهر من چرایی؟
واسم شدی نگهبان
مگر خود خدایی؟
::
نگفتم این طرف ها
چرا تو خونه داری
میای همش سر رام
مگر بهونه داری؟
::
نپرسیدم تو شهرم
برای چی تو موندی؟
چرا من و به مهرت
تو روز و شب سوزوندی؟
::
نگفتمش که این دل
تو رو نشونه کرده
اشکای بی بهونم
تو رو بهونه کرده
::
نگفتمش که پا شو
اگر دلت باهامه
دیدن تو از اون دور
قوتی بر پاهامه
::
نگفتمش که بی تو
شبا دلم می گیره
تنهای تنها می شم
که ماتمم می گیره
::
ولی چه فایده گفتن
نه می دونه اینا رو
نه از چشای مشکیم
اون می خونه اینا رو![]()
::
سلام دوباره امشب
دلم بهونه داره
بازم برای فردا
خط و نشونه داره
::
امشب شبی بلنده
بلندترین شب سال
شبی قشنگ و زیبا
اسوده از قیل و قال
::
امشب تموم دلا
به هم چه مهربونن
سرود عشق و شادی
با همدیگه می خونن
::
پیش بزرگتراشون
جمع میشن و چه شادن
از غصه ها انگاری
امشب همه ازادن
::
کوچیکترا به بازی
بزرگترا به حرفن
دلا به رنگ روشن
سفید مثال برفن
::
کاشکی تموم دلا
همین جوری بمونن
به جای غصه و غم
از شادیا بخونن
::
مهر توی هر خونه ای
حاضر و اماده شه
جاش توی قلبای صاف
تو قلبای ساده شه
::
کاشکی همه بفهمن
امشب یه درسی داره
از بدی و ظلم و جور
سپیدی ترسی داره
::
کاشکی بفهمن اینو
که میشه مهربون بود
تسکین درد مردم
از عمق قلب و جون بود
::
کاشکی بدونن که ما
همه یه روح و فکریم
فقط به ظاهر جدا
در کار و فکر و ذکریم
::
کاشکی دلامون با هم
یه دنیایی بسازه
که هیشکی توی اون جا
روزگارو نبازه
::
همه بگن از خوبی
هیشکی رو بد نبینیم
برای بالا رفتن
هیشکی رو سد نبینیم
::
با پا و دست و با حرف
مانع نشیم هیچ رقم
دست همو بگیریم
کمک کنیم ما به هم
::
امشب عزیز و زیباست
اگر که ساده باشیم
برا کمک به مردم
همه اماده باشیم
::
امشب قشنگه اما
وقتی دلا شاد باشه
دل همه ادما
از غصه ازاد باشه
::
فقیر و یا گرسنه
تو خونه ای نباشه
بین غم و قلب و دل
میونه ای نباشه
::
هر شب خودش قشنگه
اگر به یاد خدا
بشیم از هر چی گناه
دور و سوا و جدا
::
هر شب ما می تونه
یک شب یلدا باشه
اگر دل ادما
وسیع و دریا باشه
::
امسال و هر سال می گم
یلداهاتون مبارک
روشنی روز بعد
فرداهاتون مبارک
::

دلم می خواد بخونم
ولی ازاد و راحت
نگن دائم تموم شد
دیگه واسه تو فرصت
::
دلم می خواد که این جا
فقط من باشم و دل
کسی نشناسه این جا
من و از بوی این گِل
::
دلم می خواد که ازاد
دلم می خواد رها شم
از اون مردم از اونها
دلم می خواد سوا شم
::
دل من ساده و پاک
ولی اونا دو رنگن
اونا صد رنگ درهم
کی گفته که قشنگن
::
نمی خوام قلب پاکم
توی اونا سیاه شه
تموم لحظه هایم
تو اون دنیا تباه شه
::
اونا من رو نمی خوان
فقط دنبال پولن
ردن تو امتحانم
فک می کنن قبولن
::
دل من جا نداره
برای اون دو رنگا
دلم بیزاره ای داد
از اون ادم زرنگا
::
دلم میخواد یکی رو
که خیلی مهربونه
دل غمگین و تنهام
فقط از اون می خونه
::
دیگه نمی خونم من
از عشق ، دلم شکسته
غمی میون چشمام
جا کرده و نشسته
::
گرفته قلبم امروز
از ادما حسابی
دیگه به حضرت عشق
نمی ده دل جوابی
::
خدای من چه سخته
از احساست بخونی
ولی بهت بخنده
یکی خودت ندونی
::
این همه ادم راحت
دلو می بندن به یار
فقط مجرم منم من
توی این دنیا انگار
::
این همه می نویسن
از عشق و شور و مستی
تا که می گم من از عشق
خاک می ریزن دو دستی
::
اشکای پاکم خدا
یکی یکی می ریزه
تو می دونی خدایا
از دست کی می ریزه
::
گفتم از عشق پاکم
ولی هیشکی نفهمید
از توی چشمای من
دلواپسی نفهمید
::
برام نوشتن که عشق
فرق داره با هوس ، میل
با حرف اون ادما
اشک می ریزم مث سیل
::
خدایا این زندگی
مال خودم هست و بس
قلبم دیگه درش رو
روی همه بست و بس
::
دیگه همین قلبمو
می ندازمش تو زندون
مواظبش میشم من
عقلم براش نگهبون
::
موندم از ادما من
از این نخونده کتاب
نمی دونن نگفتم
هرگز حرفی بی حساب
::
اگر که گفتم از عشق
هوس نبود خیالم
اگر هوسباز بودم
دلی نبود دنبالم
::
من نشدم دل بسته
بدون عقل و تحقیق
هنوز حتی ندیدم
یار دلم رو دقیق
::
وقتی که خوب ندیدم
عشقم هوس نباشه
عشق ندیده با چشم
اسیر نفس نباشه
::
من از میون حرفاش
عقل اون و سنجیدم
گاهی بهش اخم کردم
یه وقت دیگه خندیدم
::
نه عاشقه هوسباز
نه بچه است دل اون
نه من یه بچه هستم
هوایی بشم اسون
::
نه من ادم ندیده ام
نه اون ادم ندیده است
نه من اسیر میلم
نه اون مهار بریده است
::
دلبستگی به ظاهر
کار جوون و بچه است
نه ادمای عاقل
که از اونا گذشته است
::
اونا که دیدن منو
خوب میدونن چه جورم
چقدر تو زندگانی
محکمم و صبورم
::
اونا می دونن این دل
پی هوس نمیره
حتی اگه تو قفس
از تنهایی بمیره
::
اونا که خوب می دونن
دنبال مستی نیستم
خدا بهم پول داده
در پی هستی نیستم
::
خدای مهربونم
بهم قشنگی داده
به قدر کافی هوش و
بهم زرنگی داده
::
یه جا واسه زندگی
یه دل برای خوندن
یه خونواده خوب
که در کنارم موندن
::
هر چی تو دنیا خواستم
خدا بهم زود داده
اگر نداده گاهی
زیان بوده سود داده
::
تو زندگیم راحتم
چیزی رو کم ندارم
به جز از دست مردم
تو قلبم غم ندارم
::
عشقی که من می گم هی
فرق داره با نگاتون
محکمه این سکوتم
می لرزه اون صداتون
::
خیال کردین دل من
با یه نگاه می لرزه
یا از نبودن عشق
غمگینه یا می ترسه
::
حق ندارین به قلبم
انگ هوس بذارین
مرغ دل نجیبم
رو تو قفس بذارین
::
توجهم رو جلب کرد
با عقل و با درایت
فک کردین به ظاهرش
دل من کرده عادت؟
::
زیاد بودن تو راهم
اگر که بوده عادت
پس چرا بقیه رو من
کنار گذاشتم راحت
::
من نه عاشق به چهره ام
نه رنگ چشم و موشم
فقط به درک و عقلش
عاشق خلق و خوشم
::
اگر واسش خوندم شعر
از روی قلب پاک بود
نه قلب تیره از میل
نه قلب شبهه ناک بود
::
احساس پاک من بود
که رو کاغذ نوشتم
از راز این دلم یا
از کار سرنوشتم
::
عجیبه این ادما
دور از اتیش می شینن
منع می کنن ز دیدن
در حالیکه می بینن
::
می نویسن از عاشق
از عشق و یار و دلبر
محکوم کنن بقیه رو
به کار و فعل دیگر
::
خدا جونم گمونم
این خونه هم خرابه
فکر یه جای اروم
مثل خود سرابه
::
اینجام راحت نذاشتن
دل پریشونم رو
شکستن پیش همه
باز درب این خونم رو
::
شاید باید برم من
که جای موندنم نیست
ببندم این دهن رو
که جای خوندنم نیست
::
این همه جا تو دنیا
جای کیو کردم تنگ
این گوشه کوچیک رو
کرده بودم پر اهنگ
::
قصدم از این همه شعر
نبوده دلفریبی
برا دلم نوشتم
بی نام و در غریبی
::
از این جا هم دیگه باز
باید رفت و گذر کرد
به یه جایی دور دورا
انگار باید سفر کرد
::
از این به بعد نه کاغذ
تو شینه می نویسم
یه گوشه از قلب خود
دفینه می نویسم
::
تا متهم نشم باز
هوس داره بی شناخت
وای که خدایا قلبم
چقدر از این حرف گداخت
::
دل شکسته ام رو
جمع می کنم با دستام
می ریزمش تو بغضم
شکستنش سرانجام
::
یه بغضی تو گلومه
یه قطره اشک رو گونم
دیگه نه اینجا از عشق
نه جای دیگه می خونم
::

دیگه خیال ندارم
کوتا بیام با اینا
حالا که وقت جنگه
منم اماده یالا
::
خیال کردن مث بید
می لرزم از حرفاشون
من مث خورشید داغ
اب می کنم برفاشون
::
هر کی که بالا رفته
با تهمتا کوبوندن
خیال خام می کنن
ولی منو کور خوندن
::
دست کمم گرفتن
فک می کنن می ترسم
یا به باد حرفاشون
مث یه بید می لرزم
::
من یه زنم ولی مرد
نه مثل اونا نامرد
مرد اونه که مردونه
پا بذاره تو نبرد
::
نه اینکه با حرف مفت
قایم بشه به گوشه
پشت سر دیگران
درست کنه یه پوشه
::
روزگارش رو خدا
فبل از اینا سیاه کرد
تموم زحمتاشو
به باد داد و تباه کرد
::
چوب خدا از قدیم
می گن صدا نداره
خوردنشم به جایی
دیگه دوا نداره
::
من نه برام مهمه
شهره شدن به عالم
نه مثل اون ادما
از کمبودا بنالم
::
من واسه قلب خودم
شعر می گم و می خونم
اون جور کسا رو همه
با یه چوبی می رونم
::
از قدیما گفتن که
اگر بدیتو گفتن
اگر دیدی بعضیا
بیش و کمیتو گفتن
::
بدون ! تو اون وجودت
یه چیزی هست ندارن
که دائما با حرفا
سر به سرت می ذارن
::
نه غم دارم نه غصه
از اون حرفای بی ربط
سادگی قلب من
تو قلب مردمه ثبت
::
ادم باید پیش حق
ابرو داری کنه
نه این که از حرف مفت
بنشینه زاری کنه
::
فک می کنن با حرفا
می کوبونن روانی
چشمه شعر منو
می خش ن زمانی
::
اونا نمی دونن که
این چشمه ای الهیس
از طرف خداوند
یه هدیه خدائیس
::
نه دست من نه اوناس
تا وقتی هست مقدر
من می خونم دم به دم
یکسره و سراسر
::
نمی دونن وقت کنم
می گم دویست بیت ناب
فقط توی نیم ساعت
بدون یک لحظه خواب
::
غافل شدن از خدا
حسادت کورشون کرد
از خدای مهربون
حسابی دورشون کرد
::
فک نکردن مردونه
از خدا یاری بخوان
نه برای دیگران
بدی و زاری بخوان
::
هر کی بدی می کنه
برگرده سوی خودش
خدا یه روز می بره
بد ابروی خودش
::
دنیا که زود می گذره
کی تا بحال مونده هان !
حتی از اون نوح پیر
عزرائیل گرفته جان
::
نهایتش کتابم
می مونه توی قلبا
بجای پاره کاغذ
می شینه روی قلبا
::
اگر بخوام می رم من
از خاک خونه بیرون
از دل پاک وطن
از سرزمین ایرون
::
نهایتا میرم من
جایی که قدر بدونن
شعرای هر شبم رو
عاشقونه بخونن
::
اینا رو گفتم برخی
خوب گوشا رو وا کنن
یا مردونه توی گود
یا یه جوری تا کنن
::
من راهمو میرم باز
حتی اگر نخوابن
خسته چرا می کنن
خوشون در عذابن
::
بهار و باز تابستون
شبای پر ستاره
بازم هوای خوندن
دلم کرده دوباره
::
بازم درون قلبم
پر از شر و شور میشه
شبای تیره و تار
بازم پر از نور میشه
::
دوباره تو حیاط باز
کنار عطر باغچه
گلای رز با شب بو
بازم به روی طاقچه
::
یه فرش گل گل و سرخ
توی حیاط یه گوشه
دمپاییای قرمز
شلنگ اب و کوچه
::
اب پاشی توی باغچه
روی زمین بوی خاک
بوی نم و رطوبت
مثال بارون پاک
::
با بچه ها دور هم
گل گفتن و شنفتن
شبا تا اخر شب
خندیدن و نخفتن
::
نشستن تو حیاط
یه اسمون ستاره
هوای خوب و خنک
یه عالم دوباره
::
دلم هوای باغچه
هوای خونه کرده
دوباره اون قدیما
رو باز نشونه کرده
::
یاد همون بچگی
ستاره می شمردیم
تموم می شد یه دور و
دوباره می شمردیم
::
دلم هوای بودن
تو اون هوا رو کرده
هوای هر روز شو
جدا جدا رو کرده
::
سردی اون هوا رو
دم صبح و گرگ و میش
که میرفت تا عمق تن
درست مث سر نیش
::
صدای اون اذان رو
تو خواب و بیداریا
تنبلی بچه ها
اون همه بی عاریا
::
یادش بخیر زود گذشت
عالم با صفامون
چه قدر همه دور شدیم
از کنار خدامون
::
یادش بخیر بچگی
عالمی داشت بی ریا
اون سر و کله زدن
با بچه ها با صفا
::
دلم کرده هوا باز
هوای اون شبا رو
شبای بی دردی و
زمان با صفا رو
::

گاهی دلم می گیره
می گم نمی نویسم
اون موقعا که می گم
از اشک چشمام خیسم
::
خیلی شبا یه گوشه
تو اوج خواب نشستم
چشمای پر خوابمو
یه لحظه هم نبستم
::
خیلی شبا تا سحر
راز و نیاز می کردم
با خدای مهربون
ذکر و نماز می کردم
::
خیلی شبا اسمون
برام سیاه و تار بود
نه این که بد باشه اون
از دست روزگار بود
::
خیلی شبا نشستم
گوش می دادم به حرفا
به قصه های مردم
به غصه ها و دردا
::
خیلی شبا خون می شد
دلم واسه عزیزا
برا دلای خسته
برا دل مریضا
::
ولی چی شد اخرش
اخر قصه من
کسی هرگز نخوندش
از رنج و غصه من
::
به جز یکی دو تا دل
کسی منو نشناخته
هر کی رسیده از راه
دل منو گداخته
::
اونا که می شناسنم
از غصه هام با خبر
از حرفای نگفتم
از قصه هام با خبر
::
بقیه نفهمیدن چون
محکوم رنگم کردن
گاهی منو زشت و بد
گاهی قشنگم کردن
::
نه از قشنگی هاشون
دلم شاده به اجبار
نه غمگینه دل و روح
از اون حرفای نیشدار
::
که خیلی خیلی خستم
از رنج و درد دنیا
بذار بگن خوب و بد
هم حالا و هم فردا
::
من دیگه گوشم پره
کارم شده صبوری
کارم شده از مردم
دیگه حذر و دوری
::
یه گوشه ای نشستم
با صد تا غصه تو دل
درب دلم رو بستم
یهو نشه اون غافل
::
نشستم و می بینم
از دور و از نزدیکم
هر کی که می گه هر چی
در نمیادش جیکم
::
سرم به زیر بالم
یه گوشه توی خونه
نه دل شکایتش هست
نه می گیره بهونه
::
نه حال اشک و اهه
نه درد دل بر زبون
نه از دلم سراغی
نه دارم از دل نشون
::
روزام شده تکراری
فقط مث زنده هام
یه بغض گنده دارم
پشت همه خنده هام
::
از ادما گریزون
فقط پی تنهایی
پی غمای قلبم
تو گوشهء تنهایی
::
دیگه برام مهم نیست
که چی نوشتن برام
یا اون بالا بالاها
چی چی سرشتن برام
::
دیگه دلم پر از غم
اسیر دست دنیاس
دیگه برام مهم نیست
بذار بگن بی وفاس
::
گفتم از عشق یکی
براش ترانه خوندم
تو اتیش این و اون
تنو براش سوزوندم
::
ولی فقط نیگا کرد
نشست و دید که مُردم
تو اتیش حرفاشون
سوختم و گریه کردم
::
از روز اول چه قدر
مُردم براش تب نکرد
اوضاع اشفتمو
دید و مرتب نکرد
::

خب ! قراره این کانال در ایام عید
برنامه کودک پخش کنه.
اینو یه فردی یه جایی گفته .
یه نفرم گفته صاحب این کانال باید از اینکه برای کودک
و به زبون کودکانه می گه خجالت بکشه
ولی صاحب کانال در جواب می گه اگر افرادی درک هنر
تطبیق با شرایط مخاطب رو ندارن دلیل نمیشه
یه برنامه پخش نشه
ضمنا اینجا همه چی معنی اصلیشو داره
هر کی هر جور خواست برداشت کنه
اصلا برام مهم نیست![]()
::
چارشنبه سوری اومد
بازم اتیش بازی شد
بچهء شیطون بازم
از شیطنت راضی شد![]()
::
فردا قراره بازم
بزرگترا بیان باز
بچه ها گوش هاتون باز
بشنوین این حرف و راز
::
قراره دوستا بیان
بچه ها رو بسوزن
بازم زمین و زمان
رو هی بهم بدوزن
::
قراره بدجنسیا
گل بکنه تو این روز
بچه های مظلوم و
شیره بمالن و دوز
::
بچهء شیطون می گه
حواساتون جم باشه
تیم گل بچه ها
چیزیش نباس کم باشه
::
اماده باشین که باز
وقت توپ و تفنگه
از تیممون بیرونه
هر کی نخواد بجنگه![]()
::
هر ساله توی این نت
اتیش بازی براهه
حالا که خوب فهمیدین
کارامون رو به راهه
::
مبادا از بوی دود
کور بشه اون چشاتون
امروز دیگه اشک بی اشک
جم کنین اون اداتون
::
محکم و اکاه باشین
تا نسوزین تو بازی
نترسین حتی امشب
از هر برقی و فازی
::
بدجنسیای اینا
خنثی شد و رفت دیگه
نمی سوزه دریا با
یه عالمه نفت دیگه![]()
![]()

توی اتاق نشستم
نصفه شبی دوباره
خوابم نمی بره باز
هی می شمرم ستاره
::
بیرون سرده و ساکت
همسایه ها خواب خواب
باز من و بیداری ام
با یه فال از یه کتاب
::
فال می گیرم ببینم
اخر کار چی می شه
دلامون می شه اروم
یا هر کی هر کی می شه
::
فال می زنم بفهمم
گمشده ی من کجاس
پس این سکوت برا چی
برای چی بی صداس
::
نگاهم از پنجره
می خزه بیرون اروم
یه دید زدم به این ور
یه دید زدم روی بوم
::
یه کفتری تو لونش
پشت همین پنجره
هو هو می گه مرتب
از عمق اون حنجره
::
انگار که لخت لخته
درخت خشک باغچه
هنوز یه برگ از اونو
گذاشتم لب طاقچه
::
درخت لخت بی برگ
خشکه ولی قشنگه
برگاش که ریخته زیرش
قشنگ و رنگ به رنگه
::
بوته ی گل یه گوشه
نشسته اون دور ترا
گلی نمونده واسش
از سردی این هوا
::
ولی اونم قشنگه
مث درخت بی برگ
نمرده بوته تنها
گرچه می ده بوی م ر گ
::
خاک توی این فصل سرد
رنگ عجیبی داره
حالت باغچه هامون
حال غریبی داره
::
انگار همه خوابیدن
مث خیلی ادما
هم توی این نیمه شب
هم توی دنیای ما
::
تو این سکوت شبها
بیداری نعمتی هست
برا فکر کردنامون
بهترین فرصتی هست
::
قشنگترین ساعتا
همین میون شبهاس
یه شعر تو نور مهتاب
ختم تموم تبهاس
::
پرده تو باد می رقصه
چقدر قشنگ و زیباس
وای که چقدر دوس دارم
اینا که مثل رویاس
::
به هر چیزی تا نگام
می خوره خوشگل می شه
اشک می ریزه از چشام
حتی خاکم گل می شه
::
چقدر قشنگه والا
هر چی که افریده
خدای مهربونم
که چشم اونو ندیده
::
برگ و بر و درختا
زمین و خاک و گلها
اسمون و ابر و باد
خورشید و ماه زیبا
::
رود و جنگل و کوهش
برف و تگرگ و بارون
صدای شر شر اب
از سوراخای ناودون
::
هر چیزی رو می بینم
می برم از اون لذت
وای که خدایا چقدر
دادی به انسان نعمت
::
حتی یه مورچه ی ریز
با یه دونه برگ کاه
که می بره به لونش
از روی یک خط و راه
::
همه دل ادمو
یاد خدا میارن
همه با هم یاد اون
جدا جدا میارن
::
خدای من این همه
تو دنیا ریز و درشت
بعضی بزرگ یه عالم
بعضی جا داره تو مشت
::
همه عزیز و زیبان
چون تو رو یاد میارن
هم با سکوت تو رو یاد
هم با فریاد میارن
::
کمک کن ای خدا جون
فقط قشنگ ببینم
حلقه ی بد دیدنو
اسیر و تنگ ببینم
::
کمک کن ای خدایا
همه بشن مهربون
نه با دل من خدا
با همدیگه مثل جون
::
دنیا قشنگ و زیبا
دنیا پر از صفا شه
دلم پر از مهر و باز
اشنا با خدا شه

وقتی شبا می خونم
دلم اروم می گیره
بدون خوندن ولی
قلب و دلم می میره
::
از غصه خوندن بسه
باید دیگه گذر کرد
باید دیگه بارو بست
از شهر غم سفر کرد
::
می خونم از قشنگی
از شیشه های بیرنگ
از نور خورشید و ماه
از غنچه های خوشرنگ
::
از رز گلای خوشگل
به رنگ سرخ و سفید
از گلایی که هیشکی
ساقه هاشون رو نچید
::
از رنگ مهتاب می گم
ماه قشنگ و زیبا
که ادمو می بره
رو بال نرم رویا
::
از قصه های شهرزاد
تو اون هزار و یکشب
از عاشقای دلتنگ
که می سوزن توی تب
::
از لیلیا و مجنون
از شیرینا و فرهاد
از قلبای شکسته
که رفته از دل و یاد
::
می خونم از دلایی
که می شکنه بی صدا
از عاشقا که شبها
می گن همش ای خدا
::
خورشیدِ مثل طلا
می تابه و می خونم
راز طلوع اون رو
من خوب خوب می دونم
::
وقت غروب خورشید
رنگ قشنگی میشه
اسمون ابی هم
خط خط و رنگی می شه
::
شب که می شه مث اون
ستاره ها می خونم
اون یکی ، اون پر نوره
مال منه می دونم
::
مادر گفته که وقتی
گذاشتی پا تو دنیا
شب شد و خوابی دیدم
عجیب بودش این رویا
::
خواب یه جور ستاره
تو اسمون شب بود
از نور اون انگشتم
بر روی این دو لب بود
::
گفتم ستاره نیست این
یا خورشیده یا ماهه
تو این همه ستاره
مثل امیر و شاهه
::
خواب مامان نشد که
تعبیر یک ستاره
شاید فقط خواب بوده
یه خواب پاره پاره
::
می خوام برم یه روزی
دنیامون و بگردم
شاید برم از اینجا
برم یا برنگردم
::
ولی نه هر جا برم
خونم دوباره اینجاست
چرا دروغ بگم من
غربت رفتنم بیجاست
::
اگر برم باز میام
پیش همین ادما
دلم اسیر اینجاست
با همه ی این غما
::
ولی تو زندگیم من
نگام یه جور فرق داره
اسمون دل من
رعد داره و برق داره
::
ثانیه های عمرم
حیفم میاد هدر شه
دلم بیخود به هر سو
ول باشه دربدر شه
::
باید تا زنده هستم
یه ردی جا بذارم
تو اِسمای موندگار
یه جوری پا بذارم
::
تا وقتی مُردم منم
یادم نشه فراموش
ادمای بعد من
نگن کی بود کجا کوش؟
::
حداقل یاد کنن
از سر مهربونی
از قبر من لااقل
داشته باشن نشونی
::
چیزی تو دنیا مثل
عالم بچه ها نیس
این جوری صاف و پاک و
ساده و بی ریا نیس
::
هر چی می گه زبونش
تو قلبشم همونه
از عالم پر کلک
ذره ای نمی دونه
::
دوست داشتنش واقعی
محبتش راست راست
تو عالم بزرگا
اونهمه پاکی کجاست
::
قهر کردنش یه لحظه
با اخم دوست داشتنی
لبخند ولی می شینه
زود رو لبش خواستنی
::
اگر دوسِت داشت می گه
براش عزیز و خوبی
فرق نداره طلایی
از سنگی یا ز چوبی
::
تو مشت اون هزاری
فرق نداره با پول خرد
یه وقت دیدی هر دو رو
داد و یه اب نبات برد
::
تو حرفای بیریاش
زخم زبون نداره
با هر کارش به خونه
شادی و شور میاره
::
عالم بچگی رو
حفظ و نگه بداریم
گاهی توی کوچه هاش
چند تا قدم بذاریم
::
تا نره از یادمون
یه روز چقدر پاک بودیم
ظاهرمون زمینی
ولی ز افلاک بودیم
::
تا بمونه به خاطر
تو دنیای پر از رنگ
تو این جهان که هر جاش
صدای توپه و جنگ
::
میشه هنوز باصفا
بودش مث بچه ها
با قلب پر محبت
به وسعت یه دریا
نمی خواستم بنویسم
ولی قلبم پر از حرفه
پر از حرفای ناگفته
که گفتنهاش نمی صرفه
::
پره از درد ادم ها
از اونهایی که صد رنگن
جلو چشمت رفیق هستن
به پشتت طبل یه جنگن
::
پر از انسان نماهایی
که حرف و قولشون درده
از اونا مردتر و مردتر
به قران هر چی نامرده
::
از اونهایی که می بُرّن
گلوتو با لب خنجر
سرت از پشت سر تا لب
لب خشکیده ی حنجر
::
امان از دست ادم ها
مداد رنگی ان عینا
به جای صلح و یه رنگی
خروس جنگی ان عینا
::
اگر بالا بری چه چه
برات هر لحظه می خونن
ولی پایین اگر باشی
باهات یه دم نمی مونن
::
شده پول و مقام و رج
خدای مردم دنیا
نه فکر خوبی و لطفن
نه دارن از خدا پروا
::
زبون رو چرخ و چرخونن
به حرف و غیبت و تهمت
فقط یه لحظه کافی هست
بدی یه ذره شون فرصت
::
عجب دنیای نامردی
صفا مرده وفا مرده
محبت ها به رویی زرد
عجب خشکیده پژمرده
::
در این دنیای وانفسا
نه رنگی رنگ خوبیهاست
نه ادم ها حقیقتگو
نه حرفا راست راست راست
::
ولی با اینهمه نیرنگ
نمی شینم کمی از پا
که خیلی سختم و محکم
میون موج ادم ها
::
نه دستوری پذیرم یا
نه امری می کنم در گوش
که تنها متکی هستم
به رب و بعد از اون بر هوش
::
که ازادم نه دربندم
نه کنج یه قفس تنها
که دارم قلبی از وسعت
درست عین دل دریا
::
اگر شب تا به این موقع
همش بیدار بیدارم
کسی هرگز نمی دونه
که چی در این سرم دارم
::
که درکش سخت و دشواره
برای اون که می خونه
که گاهی شاعرم گاهی
تنی دیوونه می دونه
::
درون هر نفر داره
هزاران عالم و دنیا
که در اذهان خیلی ها
نمی گیره یه ذره اش جا
::
اگر بعضی نمی فهمن
که ادمها با صد جور فکر
درسته که شبیه نیستن
دارن صد شکل به لبها ذکر
::
ولی یه رنگ بودن با صدق
نداره کار به این صحبت
چرا باید همش بعضی
رنن بر بقیه ها تهمت
::
چرا باید کنم خسته
چنین این روح و افکارم
مگر غیر از غم مردم
چی توی این سرم دارم
::
هر کی هر برداشتی دلش خواست بکنه اینجا برام مهم نیست
چرا همش عادته
به ساز و سوز سختی؟
با هر طلوع میگن وای
بازم چه روز سختی
::
ظهر که میشه برا چی
از خستگی مینالن؟
خستگیا رو پای
روز و شبا میذارن؟
::
غروب که میشه چرا
دلا میشه رنگ خون؟
میشه به جاش گفت غم و
تو اتیشش بسوزون
::
شب که میاد برا چی
تو چشما اشک میزنه؟
مگر نمیشه غم رو
حریف شدش یه تنه؟
::
چرا تو نیمهء شب
اهه که از دل میاد؟
دریا شو اون وقت ببین
شادی به ساحل میاد
